نگاشته شده توسط: مهدي | 20 دسامبر 2010

بچه های محله امام حسین (ع)

بسم الله
دیشب داشتیم با محمد توی محله قدم می زدیم که توی یکی از کوچه ها به یه ایستگاه صلواتی برخوردیم. چند تا جوون و نوجوون که جلیقه های یکرنگ پوشیده بودن، با چای دارچین دورنگ از عابرا پذیرایی می کردن. کارای جالبی کرده بودن؛ پشت جلیقه هاشون نوشته بود : «ایستگاه صلواتی خادم الحسین (ع)»
راستی اینا یه وبلاگ هم دارن که اینجا می تونین ببینین.
منم یه تعدادی عکس ازشون گرفتم که می تونین توی فوتوبلاگم ببینین.

ایستگاه صلواتی خادم الحسین

* سماوری که به عشق حسین می جوشد
   بخاررحـمـت او جـرم خـلـق می پوشـد

* موعد:روز اول محرم لغایت روز هفتم شهادت سالار شهیدان آقا اباعبدالله الحسین علیه سلام 
میعاد: پونک انتهای سردار جنگل شمالی انتهای خ لادن خ لاله ایستگاه صلواتی خادم الحسین

نگاشته شده توسط: مهدي | 6 دسامبر 2010

من وردپرسی شدم

بدینوسیله من هم به وردپرس نقل مکان کردم.‏

بسم الله

فرصت را مغتنم شمرده و به همه کسانی که با شناخت عمیق از اینجانب، در کامنت های پست قبلی ام گفته بودند من دوباره می روم و ۶ ماه بعد سرو کله ام پیدامی شود، ایولّا نثار می کنم.
و اما بعد، آمده ام که دیگر عین آدم بنویسم. ظاهراً آخرش هم تنها جایی که می ماند همین طرلان همایونیٍ خودمان است.
اما بعد از بعد، یکسری اتفاقات جالب و … افتاده که ذکر آنها خالی از لطف نیست :

  1. محمد به ماهنامه سپیده دانایی بازگشته و دارد کارهایش را راست و ریست می کند که با کمک حسین وحدانی، بترکانند.
  2. ما با کمک همان محمدِ فوق الذکر یک پایگاه خبری زده ایم هیتنا نام که می توانید از اینجا سری بهش بزنید. در زمینه اطلاع رسانی فناوری های پیشرفته یک حرکت هایی می زنیم.
  3. ما یک تبلت پی سی اچ پی خریدیم که چیز مالی! است برای خودش. متأسفانه از آنجا که این عزیزِ دل، نیم فاصله نمی پذیرد و ما به شدت به این مقوله ی نیم فاصله عشق می ورزیم، اگر هرکدام از دوستان که اندک لطفی (هنوز) به حقیر دارند، کدی، چیزی به ما برسانند که این مشکل نیم فاصله را حل کند برایمان، از دور دستش را به گرمی می فشاریم.
  4. ما یک دوربین کانون نیمه حرفه ای خریدیم و حالا که خریدیم، عجیب به این عکاسی پدرسوخته علاقمند شدیم. پس ممکن است به گذاردن عکس در این محل، مبادرت ورزیم. به عنوان نمونه یکی از این عکس ها تقدیم می شود.

 انگشت همایونی ما

انگشت همایونی ما !

بقیه عکسها در موضوعات نفس بریده ی شهر، عکس ماکرو، جوجو روی گل !، روی پروانا زوم اپتیکال می کنیم ! و غیره رو گذاشتم توی فوتوبلاگم.

نگاشته شده توسط: مهدي | 15 مه 2010

روزانه‌نگاری (17) – خداحافظ سلام!

بسم الله

من و محمد از دبيرستان سلام خداحافظي كرديم.

من از يازده ماه پيش تاكنون با سلام همكاري مي كردم.

نگاشته شده توسط: مهدي | 10 مه 2010

نگاه (13) – الیس الله بکافٍ عبده

بسم‌الله

پدرام می‌گف چن روز پیش تولد همسرش بوده و می‌‌خاسته همسرشو سورپریز کنه. برای همین تا ساعت ده و نیم شبِ تولد صبر می‌کنه و بعد یهو با گل و شیرینی و کادو سورپریزش می‌کنه. همسرش هم خیلی خوشحال می‌شه و می‌گه که کاملاً نا امید شده بوده و حسابی دپرس بوده و هزار تا فکر و خیال توی سر خودش پرورش می‌داده. در ضمن پدرام ادامه داد : «می‌دیدم که همسرم همینطوری داره دپرس و دپرس‌تر می‌شه و دیگه داره باهام دعواش می‌شه؛ ولی چاره‌ای نداشتم؛ باید منتظر مهمونا می‌موندم. وقتی با زبان بی‌زبانی داشت شکایت خودش رو از اینکه روز تولدش رو فراموش کردم بهم می‌گف، می‌خاستم توی چشماش نگاه کنم و بهش بگم که خیلی دوستش دارم و چه تدارکایی دیدم و چه کسایی رو دعوت کردم و می‌خام که حسابی سورپریز شه و یه روز به‌یادماندنی بشه براش… «

همینطوری که پدرام داش اینا رو میگف، داشتم فک می‌کردم خیلی واسه‌م پیش می‌آد که منتظر خدا هستم که یه حالی بده؛ ولی وقتی می‌بینم داره دیر می‌شه، نا امید می‌شم و از خدا شاکی می‌شم، دپرس می‌شم و … حالا خدا رو می‌بینم که توی اون ناراحتیای من می‌خاد توی چشمام نگاه کنه و بگه چقدر دوستم داره و فقط کافیه یه کم بهش اعتماد داشته باشم و دندون روی جیگر بذارم …

نگاشته شده توسط: مهدي | 1 مه 2010

روزانه‌نگاری (16) – سینوس پایلونیدال

بسم الله

یه عمل جراحی کوچیک داشتم که خدا رو شکر اینروزا در دوره ی بهبودی هستم. عمل، خارج کردن یه کیست بود که 4-3 سال مهمون ما بود. عمل سینوس پایلونیدال عمل نسبتا ساده ایه ولی مراقبت ها و درد بعد از عمل طولانی و سخته.


نگاشته شده توسط: مهدي | 23 فوریه 2010

روزانه‌نگاری (15) – داره عید می‌شه

بسم‌الله

اسفند منو کاملاً می‌بره تو فضای عید. واسه‌ی من بهترین ماهه ساله.

پ‌ن – این پی‌نوشت بیشتر مربوط به پست قبل می‌شه :

زندگی چون گل سرخیست پر از عطر و پر از برگ لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
خارو عطر و گل و برگ
همه همسایه دیوار به دیوار هم‌اند . . .

نگاشته شده توسط: مهدي | 17 فوریه 2010

نگاه (12) – شُل کن


بسم الله

یکی از موضوعاتی که در موردش معتقدم، اینه که احساس خوشبختی،‌ نسبتِ محکمی با «سخت‌نگرفتن» داره. منظور من بیشتر کسایی هستن که هم به دیگران خیلی سخت می‌گیرن هم به خودشون. بذار واضح‌تر بگم؛ بعضی از ما استعداد زیادی داریم در زمینه‌ی ایجاد ساختار و قانون‌سازی برای مشاهداتمون. وقتی این استعداد رو به جای اینکه توی کار استفاده کنیم، بخایم زندگیش کنیم، می‌شه سخت گرفتن. خیلی از اوقات باید خودتو آروم بسپری به روزگار تا مزه‌ی خوشبختی رو بچشی. اینجور آدما باید بیشتر از اینها اعتقادشونو نسبت به اینکه توی زندگی بیشترِ وقتا دودوتا، چارتا نمی‌شه! تقویت کنن. عامیانه‌تر اینکه در مقابل زندگی شُل کن یه‌کم. ضمناً حرفِ من ناظر به زندگیِ فردیه و شاید در مورد مسائل اجتماعی خیلی صادق نباشه.

پ‌ن- «او گفت: خانم، میرلا هرگز نمی‌تواند خیلی خوشبخت باشد چون دختر فهمیده‌ای است. من
لبخندی زدم و گفتم در بیست سالگی همه فهمیده هستند. ولی وقتی سال‌ها گذشت
آن‌وقت با گذشت زمان دیگر فهم و شعور هم از بین می‌رود، ولی شاید در عوض
انسان یاد می‌گیرد چطور خوشبخت باشد.»
دفترچه ممنوع/ آلبا دسس په‌دس
نگاشته شده توسط: مهدي | 10 فوریه 2010

نگاه (11) – قسم به اسم آزادی

بسم‌الله

غلام همتِ آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

نگاشته شده توسط: مهدي | 8 فوریه 2010

نگاه (10) – سرنوشت را می‌شود از سر نوشت؟

بسم الله

سال‌های سال است که به موضوع سرنوشت و عاقبت، فکر می‌کنم. از 15-10 سال پیش تا حالا به این موضوع فک می‌کنم که اگه به دنیا نیومده بودم چی می‌شد؟ حالا که هستم، از دید یک ناظر بیرونی، چه شکلیم؟ اصلاً از نوجوونی به شدت علاقه داشتم از پوست خودم بیام بیرون و بتونم خودم و دیگران رو از دید یک ناظر بیرونی ببینم. ببینم که مهدی داره کجا می‌ره؟ چی‌کار می‌کنه؟ با کی می‌گرده؟ الان هم آرزومه!

هرمان هسه می‌گه : «زندگی هر
انسان جاده‌ای است که به نهانخانه‌ی وجودش منتهی می‌شود و همه‌ی تلاش او
در این مسیر انجام می‌گیرد.»
احتمالاً منظورِ هسه هم این بوده که از تهِ دلت هرچی رو که بخوای، بهش می‌رسی؛ ممکنه دیر یا زود داشته باشه ولی می‌رسی.

اتفاقاتی که سال‌های اخیر افتاد، باعث شد بیشتر احساس کنم که اگه چیزی رو واقعاً از پنهان‌ترین گوشه‌های دلت بخای، تمام هستی برای تو بسیج می‌شن. تازه یه موقعی هم ممکنه ندونی یا یادت رفته باشه که از تهِ دل یه روزی یه چیزی رو می‌خواستی ولی یه روز خداوند اونو واست فراهم می‌کنه. البته این احتمالاً یه سنتِ عامه ولی بیشتر منظورِ من شامل خاسته‌هایی از جنسِ آگاهی و نگرش و منشه.

آخرش این‌که فک می‌کنم آخرش اونی می‌شی که از تهِ دل می‌خواستی بشی؛ نه چیزِ دیگه!

نگاشته شده توسط: مهدي | 3 فوریه 2010

سپیده دانایی (3) – حیف است سپیده که …

بسم‌الله

ماهنامه سپیده دانایی در شماره 30 خود در تحلیل خبر اعدام نوجوانان، مطلبی تحت عنوان » تحلیل روانشناسی بر دلایل شکست کمپن‌های ضد اعدام در ایران» به قلم سردبیر در صفحه 8 خود چاپ کرد. بعدش توی اینجا و آنجا
به این ماهنامه راجع به این یادداشت، اعتراض شد. از این اتفاقا توی
مطبوعات زیاد پیش می‌آد که با توضیح توی شماره‌ی آتیِ ماهنامه، حل می‌شه. مثلاً همین مطلب در راستای تلاش برای حل معضل اعدام نوجوونا بوده. ولی یه روزنامه‌نگار باید با نگاهی جامع‌تر به مسائلی بپردازه که
پرداختن به آنها، سابقه‌ی تاریخیِ قابل تأملی داره. البته ناگفته نمونه
شیوع این اتفاقات توی یه مجموعه، معمولاً وقتی پیش می‌آد که وسعت
دارایی‌هایِ تجربی و قدرت
جامع‌نگری و تعمیم‌دهی افراد، کوچکتر از دامنه‌ی اختیارات آنها باشد.

حالا جالب‌ترین قسمتش اینه که از اونجا که توی خبرِ این سایت‌ها، مدیرمسئول (دکترگلزاری)، مقصر شناخته نشده و انگشت اتهام متوجهِ سردبیر بوده، بعضی از همکارا، انعکاسِ این موضوع رو توی سایت‌ها به من نسبت دادن! وقتی شنیدم، فقط خندیدم. من اگه می‌خواستم از این بازی‌ها با سپیده‌ی دانایی بکنم که نه وضعِ خودم این بود نه وضعِ سپیده!

اتفاقاً با محمد هم که صحبت می‌کردم، می‌گف باباش شاگردایِ پروپاقرصی داره که اتفاقاً از نویسنده‌های سایت‌هایی مثل این و اون هستن. به عنوان نمونه مثلاً این خبر رو ببینین.

نگاشته شده توسط: مهدي | 27 ژانویه 2010

فیلم‌بازی (2) – انیمیشن UP، بالایی است!

بسم‌الله

چند وقت پیش که کارتون (انیمیشن) UP رو دیدم، چند وجه جالب و بدیع توش پیدا کردم. به بیشتر این جنبه‌ها پرداخته شده؛ مثلاً شخصیت‌پردازی، کار خیلی خوب صداپیشه‌ها و جلوه‌های سه‌بعدی و …. اما حرف من چیز دیگری است. این دومین انیمیشنی است که دیدم زمینه‌ای ماورایی، بسترِ اتفاقات فیلم شده است. عشق اریک و الی وقتی رشد می‌کند و پخته می‌شود، زمینه‌ی بالایی شدن‌شون فراهم می‌شه. در سایه‌ی این عشق متعالی‌یه که می‌تونی «زندگی»تو روی ارتفاعی که دوس داری بنا کنی. و برای این هم باید اول بالایی بشی! با این وصف، جذاب‌ترین قسمت این کارتون رو توی اون 6-5 دقیقه‌ی اول اتفاقاً صامت هم هست، می‌بینم. ماجراجویی رو که بهونه‌ی ایجاد عشقی ماندگار می‌شه، عاشقانه‌ی آرام‌ی که توی سال‌ها زندگی، جریان داره.

لینک‌های مرتبط:

یک عاشقانه آرام – نادر ابراهیمی

راز موفقیت پیکسار

در ستایش رهایی و آرزوهای کودکی

کتاب صوتی یک عاشقانه آرام – نادر ابراهیمی

نگاشته شده توسط: مهدي | 21 دسامبر 2009

نگاه (9) – در ستایش وفا-2

بسم‌الله

هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد    خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست    که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای    فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان    نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی    ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت    ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری    که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه گذارت کجاست تا حافظ    به یادگار نسیم صبا نگه دارد

پ‌ن- با سرویس Transliteration گوگل، پینگیلیش نوشتن ممنوع !

 

نگاشته شده توسط: مهدي | 20 دسامبر 2009

نگاه (8) – در ستایش وفا-1

بسم‌الله

» شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است
که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا
شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای
ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم
تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم
می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شهريار
کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت
کنم.

روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است.
برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.

شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل
من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست
همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست
خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.

گل‌ها حسابی از رو رفتند.

شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد.
گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از
همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام،
چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام
(جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا
خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من
است.


و برگشت پيش روباه.


گفت: -خدانگه‌دار!


روباه گفت: -خدانگه‌دار!… و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:


جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.


شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.


-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.


شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف
کرده‌ام.

 
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو
تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی…
شهريار کوچولو برای آن
که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.»

قطعه‌ای از شازده کوچولو ترجمه شاملو

نگاشته شده توسط: مهدي | 12 دسامبر 2009

شاعرانه (3) – کشتزار پنبه


بسم‌الله

 

بس که سنگین است بار گریه‌ها بر دوش چشم

جان فریادی ندارد مردمِ خاموش چشم

راست می‌گویم، مرا با نور و ظلمت کار نیست

بسته‌ام بر جمله خواهش‌های جان، آغوش چشم

تا بیاسایم در این هنجار و ناهنجارها

- کرده‌ام یک کشتزار پنبه را در گوش چشم

روستایی‌تر از آن هستم که در شهر شما

با نگاه چشم مخموری شوم مدهوش چشم

من زبانی سرخ دارم با سر سبزی که هست

در چنین هنگامه زیر سایه سرپوش چشم

چشم بیدارم به راه کاروانی نیست نیست

از صدا افتاده در من دیگر آن چاووش چشم

پلک می‌بندم، سوارِ خسته پیدا می‌شود

اشک می‌تازد به روی شیشه منقوش چشم

میهمانی خواهم از ویران‌ترین دل تا شبی

میزبان او شوم در خانه مفروش چشم

محمد علی بهمنی

پ‌ن : سارا گلزاری هم بالاخره به دنیا اومد!

سارا و باباش

 

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.