نگاشته شده توسط: مهدي | 8 دسامبر 2009

روزانه‌نگاری (12) – شرق و غرب!

بسم‌الله

چند روز پیش طرح‌هایی تحت عنوان شرق و غرب دیدم که به نظرم خیلی جالب اومد. طراح باسلیقه شرق و غرب یک گرافیست چینی است به نام Yang Lio که در آلمان و انگلیس تحصیل کرده و نمایشگاه‌ها و جوایز متعددی در آلمان و سایر کشورهای دنیا داشته. اینجا می‌تونین گفتگوشو بخونین. توی این طرح‌ها، رفتار شرقی‌ها و غربی‌ها در یک موضوع اجتماعی یا فردی مقایسه شدن. حتماً با دیدن طرح‌ها می‌تونین حدس بزنین که رنگ قرمز مربوط به شرق و آبی مربوط به غربه. شاید قرمز پرچم چین و آبی پرچم اتحادیه اروپا الهام‌بخش بوده!

توی صف :

توی رستوران :

وقت‌شناسی :

طرح‌های مربوط به برخورد با مشکلات و رئیس رو هم می‌تونین ببینین.

پ ن – این روزها با بیماری موسوم به آنفلوآنزای نوع A خفیف، درگیرم. خدا نصیب هیشکی نکنه!

نگاشته شده توسط: مهدي | 2 دسامبر 2009

فیلم‌بازی (1) – زندگی دیگران

بسم‌الله

فیلم «زندگی دیگران» با نام آلمانی Das Leben Der Anderen و نام انگلیسی The Lives Of The Others یکی از بهترین فیلمایی بود که دیدم. داستان از این قراره که وایسلر (با کد شناسائی: HGW XX/7)، بازجوی ارشد اشتازی، پلیس امنیت جمهوری دمکراتیک آلمان و یکی از طرفداران معتقد به حکومت سوسیالیستی آلمان شرقیه. اون مأمور زیر نظر گرفتن زندگی درایمن یک کارگردان تئاتر می‌شه که رئیسش، به توصیه وزیر فرهنگ آلمان
شرقی،ماموریت یافتن مدرکی مبتنی بر «ناهنجاری» گئورگ دریمن را بهش محول می‌کنه. تیمی ویژه از مامورای اشتازی با گذاشتن وسایل شنود در تمامی نقاط خانه درایمن شروع به شنود زیر نظر وایسلر می‌کنند. با شروع شنود و کنترل نامحسوس خونه‌ی درایمن، وایسلر با رازهای نهفته درباره مسائل پیرامونی درایمن و دوست دخترش و همچنین مقاصد وزیر فرهنگ در از میان بردن درایمن
و همچنین واقعیت‌های نهفته در نظام‌ دیکتاتوری آلمان شرقی (DDR) رویرو می‌شه که باعث
فروریختن تمامی باوراش به سیستم فاسد حکومت پلیسی و تحول عقیدتی گسترده
در عقاید و رفتارش می‌شه. کادرهایی که توی این فیلم به تصویر کشیده می‌شن، به کمک روایت جذاب یک
درام انسانی میان تا تمام 137 دقیقه فیلم کشش بالایی داشته باشه. توی این فیلم می‌تونی یکی از بهترین بازی های یک بازیگر رو در نقش مأمور امنیتی ببینی. شاید مهم‌ترین حُسن زندگی دیگران در نمایش واقعی تحول تدریجی یک مأمور کارکشته امنیتی که خونه و زندگی و منش سرد و بی‌روح و ماشینی‌ش حالتو به هم می‌زنه به انسانی باوجدان و فداکار باشه به طوریکه در انتهای فیلم بیننده اونو شایسته تقدیم کتاب «سوناتی برای یک آلمانی خوب» می‌دونه. 

ترجمه زیر توسط آقای ربیعیان عزیز از یادداشتی به قلم laure thomas درباره این فیلم منتشر شده :

 

زندگی دیگران از
آن فیلم‌هایی است که در معرفی‌اش خیلی ساده می‌گویند:» حتما باید ببینید.»
برهه‌ای رشک انگیز از زندگی در یکی از حداقل فضاهای مطلوب را تصویر
می‌کند: آلمان شرقی کمونیستی زیر نظر پلیس مخفی (stasi). در واقع، آنچه در
این زندگی باارزش است (عشق و خلاقیت هنری) رفته رفته به واسطه‌ی رژیم تباه
می‌شود. همه چیز بسته به میل مردی است که فهمیده چگونه این زندگی باارزش
در مقابل همه‌ی پیش داوری‌های اولیه‌اش قرار دارد تا از آن محافظت کند.
فیلم
این کارگردان جوان شما را به اواسط سال‌های 1980 می‌برد. فلوریان هنکل فن
دونرسمارک در 1989 وقتی دیوار برلین فرو ریخت، باید شانزده ساله باشد.
سقوط کمونیسم و اتحاد دوباره‌ی آلمان مهم‌ترین وقایع پنجاه سال اخیر اروپا
هستند. این رویداد مهم روی فلوریان جوان باید چه تاثیر شگفتی گذاشته باشد.
روشن است که تماشای «زندگی دیگران» باید مدت‌ها پرسش‌هایی از این قبیل را
در ذهنش برانگیخته باشد: زندگی مثل آن طرف دیگر باید چطور باشد؟ مردم چطور
کنار آمدند؟ چطور ماندند و ارتباط برقرار کردند؟ چطور شوق آزادی را در
خودشان سرکوب کردند؟

وایسلر صفحه تقدیم کتاب «سوناتی برای آلمانی خوب» نوشته درایمن رو که به 7/HGW XX (خودش) تقدیم شده، می‌بینه.

Das Leben der Anderen [زندگی‌های دیگران] ( که به تسامح زندگی دیگران و
مفرد ترجمه می‌شود) درباره‌ی زندگی نمایشنامه نویسی سوسیالیست، گئورگ
درایمن (سباستیان کخ)، » تنها نویسنده‌ی غیر برانداز آلمان شرقی»، و معشوق
بازیگرش کریستا_ماریا زیلاند (مارتینا گدک) است. آنها دیگرانند و این
زندگی آنهاست. پس زمینه‌ای که از زندگی آنها در جمهوری دموکراتیک آلمان
(DDR) دیده می‌شود بی‌همتاست: هوپتمان گرد ویسلر (اولریش موهه)، مامور
پلیس مخفی، از سوی وزیر فرهنگ دستور دارد در مورد زندگی آنها جاسوسی کند.
این عامل حکومت فاسد و کثیف کریستا_ماریا را دوست دارد و امیدوار است که
خود را از شر رقیب عشقی که زندگی نمایشنامه نویس را زیر نظر پلیس مخفی
قرار داده خلاص کند.
عملکرد
«لازلو» (اشاره به a clin d`oeil [چشمک] به رقیب عشقی بوگارت در
«کازابلانکا») ویسلر را وارد زندگی زناشویی گئورگ و کریستا_ماریا می‌کند،
و نشان می‌دهد که مقامات آلمان شرقی چگونه شنود می‌کردند. همکار ویسلر که
شب‌ها ایستگاه شنود را به راه می‌اندازد، می‌گوید:» ترجیح می‌دهم جاسوسی
هنرمندها را بکنم…»، و در واقع نشان می‌دهد که زندگی هنرمندان مطلقا هوس
انگیزتر از افسران پلیس مخفی است که اغلب منفور و بیمناک بودند.
ویسلر
قبل از اینکه بفهمد عاشق می‌شود. نه تنها به واسطه‌ی جذابیت مارتینا گدک،
بلکه به واسطه‌ی خود «لازلو» و زندگی فرهنگی زوجی که با دوستان و امور
هنری روزگار می‌گذرانند. اما آنچه بیشتر مایه‌ی حسرتش می‌شود، به جای
دلسردی از فساد ارکان رژیم، ایمان شاعرانه‌ی درایمن به سوسیالیسم است.
برای اینکه این شیوه بتواند اثر بگذارد نوشتن او بیشتر امیدبخش است تا
سرکوفته. وقتی دنیا در برابرشان فرو می‌ریزد، که مقدر است، بازیگر دوست
داشتنی هم فرو می‌ریزد، همان که موهه تحت تاثیرش قرار گرفته و از او حمایت
می‌کند. بازی این مرد بسیار تاثیرگذار است؛ فقط با تغییرات جزئی در چهره،
بیشتر اوقات احساسات خود را درباره‌ی این زوج در حد مجاب کردن ابراز
می‌کند.
و
همین است که فیلم را تاثیرگذار می‌کند. همین کانون تراژدی است که می‌تواند
شخصیت‌های تک بعدی را رنج دهد و در مقابل، آنها را کاملا بپرورد: گریه
می‌کنند اما می‌خندند، یاس و اشتیاق را احساس می‌کنند، با هم و کنار همند
اما مفلوک و تنها، اندوه می‌خورند و عصیان می‌کنند، و می‌میرند و زندگی
می‌کنند. پایان خوش هالیوودی در کار نیست، اما فیلم در احساسی از ایمان به
انسانیت پایان می‌گیرد، و حتی می‌توان گفت پیروز می‌شود؛ سرانجام غل و
زنجیرها می‌شکند.

پ‌ن1- یادداشت مهتاب ساوجی رو هم راجع به این فیلم اینجا بخونین.

پ‌ن2- امروز علی گفت کسی که تو این فیلم نقش «وایسلر» رو بازی می‌کرد، بر اثر سرطان فوت کرده.

نگاشته شده توسط: مهدي | 30 نوامبر 2009

انتلکتوئل!


What Famous Leader
Are You?

personality tests by
similarminds.com

پ‌ن- یه لینکدونی گودری اضافه کردم پایین پیوندها؛ عنوانش رو هم گذاشتم «به‌روز شده‌ها». از مزایای این لینکدونی این که هرلینکی که آپ می‌شه، بالاتر قرار می‌گیره و اگه مکان‌نمای موس رو روی هر لینک قرار بدین، عنوان آخرین پستِ اون لینک رو نشون می‌ده. اگه بخواین شما هم می‌تونین با یه اکانت گوگل و یه سری کارای دیگه، لینکدونی گودری داشته باشین.
نگاشته شده توسط: مهدي | 24 نوامبر 2009

سپیده دانایی (2) – سپیده دانایان!

بسم‌الله
چند روز پیش، شماره سی‌ام ماهنامه سپیده دانایی منتشرشد. تا اسفند سال گذشته مدیر بازرگانی و توسعه ماهنامه بودم، ولی مجموعه دستخوش تغییراتی شده بود که از آن تاریخ به بعد تنها دبیر بخش کارآفرینی‌اش هستم. شاید بعدها برای اطلاع بعضی رفقا، تحلیل خودم رو از شرایط اون روزها و امروز مجله، اینجا نوشتم ولی فعلاً که دل و دماغ این کار رو ندارم. ازم خواستن -از همه کسانی که روزی توی سپیده کار می‌کردن و می‌کنن خواسته بودن- که به مناسبت شماره ۳۰ ام، یادداشتی بنویسم. از بچه‌های سابق فقط من و محمد گلزاری نوشتیم که چند روز پیش چاپ شد. دیدم بد نیست اون مقاله رو اینجا بیارم و تحلیل دوستان آشنا با سپیده رو بدونم. تقدیم به محمد ، احسان ، مصطفی و …

روی جلد شماره 30

 «وقتی سپیده دانایی در اردیبهشت 1386 به عنوان ماهنامه ای روانشناسی با مدیر مسوولی دکتر محمود گلزاری در افق رسانه های مکتوب کشور طلوع کرد، به سرعت توانست جای خود را در حوزه علوم اجتماعی، روانشناسی، فرهنگ و آسیب های اجتماعی بیابد و مسیر رشد خود را بپیماید. به دلایلی که ذیلاً اشاره می شود، این استقبال غریب نبود. مجله سپیده دانایی علاوه بر بهره مندی از مدیریت و نگاه تجربه مند، عقل پسند، اعتدال گرای دکتر گلزاری که …

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: مهدي | 22 نوامبر 2009

کودکِ کار (3)-کوه‌نوردی با کودکانِ کار

بسم‌الله

پارسال زمستون با بر و بچ کودکانِ کار رفتیم افجه. می‌خواستیم کوهنوردی کنیم ولی بیشتر برف‌بازی شد تا کوه‌نوردی! نمی‌دونستم عکساشو انجمن گذاشته تو گالریش؛ امروز که فهمیدم، هوس کردم یکی از عکسای یادگاری‌شو بذارم اینجا. این عکسو نثار گرفته. یکی از بچه‌های انجمن که دیگه واقعاً حرفه‌ای شده.

ردیف پائین از راست : قدرت، من، آنیتا، خانم محمدی، خانم اسماعیلی، محمد، …، فرخنده

نگاشته شده توسط: مهدي | 2 دسامبر 2008

Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

نگاشته شده توسط: مهدي | 2 فوریه 2008

روی ماه خداوند را ببوس!

بسم الله

 

 

مصطفی مستور متولد سال 1343، اهواز، از آن نویسنده هایی است که به خاطر نوع نگاهش به مسایل و آسیب های اجتماعی خیلی دوستش دارم. نوع دیگری از سید مهدی شجاعی عزیز؛ شاید جلال هم به نوعی در زمان خودش چنین نگاهی داشت. در داستان های مستور غیرتی از سر دردمندی مشاهده می کنی که در قصه های لطیف و شیرینش جاری شده است. برخی شخصیت ها را هم زمان در چند تا از داستان هایش می بینی؛ که حضور تکراریشان بی ارتباط به حضور پر رنگ این کاراکتر ها در لایه های پنهان جامعه خودمان نیست. شخصیت هایی مثل سوسن!

از رمان «روی ماه خداوند را ببوس»ش که برگزیده جشنواره قلم زرین شد تا «استخوان های خوک و دست های جذامی» تا «حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه» و تا «من دانای کل هستم» پر است از دغدغه های اجتماعی و فلسفی مستور.

حالا یک سری حواشی سیاسی هم در رابطه با مصطفی مستور وجود دارد؛ در آن زمینه هم حرف هایی دارم که بماند.

زیبا ترین کتاب مستور شاید رمان «روی ماه خداوند را ببوس»ش باشد که شاید نقطه عطف آن هم بخش صحبت های راننده تاکسی باشد. بخش صحبت های راننده تاکسی را آورده ام تا نمونه ای از قلم وی باشد:

 

بی اختیار به حرف های جوانی که با علی صحبت می کند گوش می دهم و حیرت می کنم. او راننده تاکسی است اما چیزهایی می گوید که گمانم هیچ راننده تاکسی تا به حال به آن ها فکر هم نکرده است :

 

«… یواش یواش همه چیز داره برام روشن می شه . حتی وزن کارها رو هم می تونم حس کنم . مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می مونه : فقط باید نگاه ت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده. به همون چند متر جلوتر ماشین. به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی. باید فرمان رو بچسبی و فقط چند متر جلوی سپر رو نگاه کنی. به چیزی نباید گوش بدی. آن پخش  لعنتی رو هم باید خفه ش کنی تا حواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی. باید هر چی توی اون خراب شده پائین کوه می گذشته فراموش کنی. اگه اینطوری ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشون می دن و هیچ خطری هم در کار نیست؛ اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی. یا می افتی ته دره یا می کوبی توی کوه. خب، نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش!زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میر داماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت مرده شو همه ی دنیا و آدم های کثافتشو ببره. گفت دل ش می خواد یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرشو ببره و راحت ش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون ازاین مسافرها زیاد دیده بودم. توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی برمی گرده. گفت شوهره یک لات بی سر و پا بوده و الان دوساله که او و سه تا بچه ش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی برنمی گرده. به ش گفتم اگه این حرفا رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه ای نمی خوام. گفتم ش من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمون م می خواستم کار خوبی کرده یاشم. یعنی درآن لحظه به حرفایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم : عباس! حالا وقتشه. پرسید:«گفتی واسه چی این کاررو می کنی؟» گفتم:«برای رضای خداوند.» بعد یکهو ریسه رفت. آن قدر بلند بلند خندید که پیشونی ش خورد به داشبورد ماشین. گفتم ش فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم. گفت اتفاقاً خیلی هم خنده دار بود. واقعاً که خنده دار بود. گفت چه طوره به اون خداوندت بگی از توی آسمون چند تا اسکناس سبز واسه ی این بیچاره بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره خنده ش گرفت. بعد جدی شد و گفت : «مشکل و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون.» بعد چادرش رو روی شانه ش انداخت و گفت :«ببینم تونمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری خداوند تو راضی راضی باشه. قبوله؟» توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی راجع به خداوند شنیده ای؟ آینه ی کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودشو توش برانداز کرد و گفت :«یه چیزایی شنیدم اما چیز زیادی ندیده م، اما اون نسناس گمون م هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده ند. گمون م خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده.» بعد شیشه ی ماشین رو پایین آورد و گفت :«اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم.» بعد بغضش گرفت. گفت :«اگه شنیده بود که مجبور نبودم هرروز به بچه ها دروغ بگم که دارم می رم خرید.» کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دست ش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دست ش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمون ش این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد توی چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل ازاین که دررو ببنده گفت : «ازطرف من روی ماه خداوند را ببوس!» چند خیابان که رفتم حس کردم حال م هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه ی اون زنه نداشت. حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و داره از من کمک می خواد. معلومه که کسی نمی خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقت ها صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وز وز مگس یا ناله ی جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه م کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم. انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچه دست و پا می زد نمی تونست برگرده. تکه ای غذا توی دهن ش بود و اون رو رها نمی کرد. دست م رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یکراست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرف تر بود. جایی که چند تا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مادرشون وایساده بودند.»

 

این را که می گوید بغض می کند و از روی صندلی بلند می شود و به سمت در خروجی رستوران می رود.

نگاشته شده توسط: مهدي | 19 فوریه 2007

سکوت مهتاب

 

بسم الله

امروز به یک وبلاگ سر زدم که به مناسبت ۲۴ بهمن یادبود ۴۰ امین سال درگذشت فروغ فرخزاد، بخشی از نامه های فروغ به پرویز شاپور را روی وبلاگش گذاشته است. من هم عین مطلب را با حفظ امانتداری از وبلاگ «سکوت مهتاب» می آورم. نه به فروغ که نویسنده است کاری دارم نه به پرویز که مخاطب نامه هاست، بلکه عاشقانه های واقعی، ساده و آرامی که در این نامه ها جاریست را دوست دارم: 

» امشب دعا خواهم کرد و آن قدر از خدا موفقيت تو را در اين امر خواستار مي شوم که خدا دلش به حال من بسوزد و بيشتر از اين در انتظارم باقي نگذارد؛ تو هم دعا کن، به خدا خيلي خوب است «

» پرويز محبوبم …من اين نامه را در حالي که يک دنيا غم و رنج به روحم فشار مي آورد، براي تو مي نويسم من از ديروز تا به حال اشک ريخته ام چاره اي هم غير از گريه کردن ندارم «

«پرويز … اين حرف مرا آتش زد و مي خواستم فرياد بکشم، اما فقط گريه کردم. مي دانم که خيلي بدبختم. ببين چه حرف عجيبي به من مي زنند؛ به من مي گويند که تو رافراموش کنم. اين براي من غير مقدور است. من تو را با يک دنيا اميد و آرزو دوست دارم. من فقط براي اين زنده ام که با تو زندگي کنم. تو براي من به منزلۀ جان عزيز شده اي. من تو را از صميم قلب دوست دارم. پس حق دارم گريه کنم .»

» من بدون تو حتي يک لحظه هم نمي توانم زندگي کنم. من تو را حالا بيش از هميشه دوست دارم و احساس مي کنم که به جز تو هيچ کس ديگر را نمي توانم دوست داشته باشم .»

«پرويزم … من تو را با يک دنيا اميد دوست دارم و فقط خوشبختي ات را از خدا مي خواهم و شنيدن اين مطالب مرا رنج مي دهد. من از ديروز تا به حال فقط اشک ريخته ام يک حالت عجيبي دارم به قول پوران حس فداکاري در من بيدار شده و حاضرم همه نوع مشقت رادر راه رسيدن به مقصودم و به خوشبختي که در کنار تو تأمين مي شود تحمل کنم «

«با من قدري صميمي تر باش … اگر تو در نامه هايت با من به راستي و از ته قلب صحبت کني هزار بار بيشتر دوستت خواهم داشت . «

«پرويز عزيزم پس چرا عکست را برايم نفرستادي اين دفعه حتما بفرست من هم عکس مي اندازم هفتۀ آينده برايت مي فرستم نمي داني چه قدر دلم برايت تنگ شده. چه قدر دلم مي خواهد تو را ببينم.  کاش يکي دو روز پيش من مي آمدي «

» پرويز … اما تو خيلي کمتر از من در اين باره فکر مي کني و يقين دارم آن قدر که من تو را دوست دارم تو مرا دوست نداري «

» تو مي تواني مرا دوست داشته باشي، ولي نمي خواهي، چرا ؟… نمي دانم چرا … اگر مي خواستي مي آمدي. من آنچه را که مي خواستم براي تو نوشتم و حال تو را واگذار به عشقي مي کنم که نسبت به من ابراز مي داري. تا اين عشق چه حد و تا چه اندازه در وجود تو نفوذ کرده باشد … آن را هم نمي دانم. «

«پرويزم دلم مي خواهد هميشه به من بگويي فروغم يا فروغِ من چون اين کلمه به من قوت قلب و اطمينان مي دهد و من در هر بار که آن را بشنوم به ياد مي آورم که مال تو هستم؛ مال تو که اين قدر دوستت دارم .»     

منبع : http://www.a3moun.blogfa.com

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: مهدي | 10 فوریه 2007

این قناعت تو . . .

 

بسم الله

. . .

این قناعت تو، دل مرا عجب می شکند . . .

این چیزی نخواستنت، و با هرچه که هست ساختنت . . .

این چشم و دست و زبانِ توقّع نداشتنت، و به آن سوی پرچین ها نگاه نکردنت . . .

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: مهدي | 9 فوریه 2007

محرم دارد ما را به صَفَر غم می سپارد . . .

 

بسم الله

 

محرم که می خواست شروع بشه، عزم جدی! داشتم که دراین ایام به بیان ارادت به آفتاب در حجاب، عمه سادات (س) بپردازم و به زبان اهل ادب مخصوصا استاد سید مهدی شجاعی مطالبی پست کنم که واضح است صاحب این سعادت نبودم . . .

برای همین هم برخی نزدیکان هم که از این عزم حقیر با خبر بودند نیز لطف داشتند و پیگیر بودند که از ایشان هم عذر خواهی می کنم و دوبیت شعر که قبل از محرم تا حالا روضه ام بوده رو پست می کنم که اهل دل حال کنند :

 

اي چشم تو بيمار! گرفتار! گرفتار!
برخيز! چه پيش آمده اين بار، علمدار؟

گيريم كه مشك و علم و دست بيفتاد
برخيز! فداي سرت انگار نه انگار

. . .

نگاشته شده توسط: مهدي | 18 ژانویه 2007

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست . . .

 

بسم الله

 

لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری*

 

 که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

 

 دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین

 

 تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری

 

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

 

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

 

چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست . آن من

 

مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری

 

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

 

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

 

چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی

 

تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

 

چه فرقی میکند فریاد یا پژواک . جان من

 

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

 

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست . حافظ گفت

 

اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری

 

* محمد علی بهمنی

نگاشته شده توسط: مهدي | 17 ژانویه 2007

من او

 

بسم الله

یکی از دوستانم به همراه «او» یش خانه ای ساخته تا با هم در آن به تبادل مقدار معتنابهی عشقولانه و درد دل و غیره و ذلک بپردازند. به نظرم رسید خیلی خوب است مجالی اینچنینی برای هم درست کنیم و حرفهای دل را به فضای مجازی بسپریم. کمک می کند …

 اسمش را هم گذاشته اند » منِ او». نشان به آن نشان که اسم زیباترین رمان ع ش ق ی  است که در سالهای اخیر چاپ شده. از رضای امیرخانی.

منم براشون یه هدیه از طرف خواجه شیراز تقدیم کردم که حیفم اومد توی طرلان نگذارمش :

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز    . . .    چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی  . . . که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

زمشکلات طریقت عنان متاب ایدل . . . که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق  . . . به قول مفتی عشقش درست نیست نماز

در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر . . .  در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز

به نیم بوسه دعائی بخر ز اهل دلی . . . که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق . . . نوای بانگ غزل های حافظ از شیراز  

نگاشته شده توسط: مهدي | 14 ژانویه 2007

بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم . . .

 

بسم الله


با این که هنوز مطلب قبلیم خشک نشده ولی شدیدآ هوس کردم یادی از فیض کاشانی کنم که در نوجوانی به سروده هایش علاقمند بودم . . . 


بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم

انيس جانِ غم فرسودهء بيمارِ هم باشيم

شب آيد شمع هم گرديم و بهر يكدگر سوزيم

شود چون روز دست و پاي هم در كار هم باشيم

دواي هم شفاي هم، براي هم فداي هم

دل هم جان هم، جانان هم دلدار هم باشيم  . . .


بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: مهدي | 14 ژانویه 2007

خنده هاي عاشق . . .

 

بسم الله

 

خنده می بینی ولی از گریه دل غافلی

خانه ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب

………………………………………………

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

…………………………………………….

اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی

خنده برلب می زنم تا کس نداند درد من

………………………………………….

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته ست بدان می خندم

…………………………………………..

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: مهدي | 20 دسامبر 2006

نگهش دار …

 

بسم الله

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد * 

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

           دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

           سند عشق، به امضاء شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن ها یم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد        

بیشتر بخوانید…

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.